@@@ حکایات بهلول و ...@@@ - * - 19 بهمن 1390,ساعت 12:45:44

دوستان خود را به تالار گفتمان ساده دل دعوت کنید - برای دعوت کلیک کنید



جدیدترین پست ها
موضوع : اخبار گوناگون
متن : بازیگری آرش خواننده لس آنجلسی در یک فیلم ایرانی + تصاویردر این فیلم باز...
در اخـــبــار عــمــومــي
توسط مانیلا        تاریخ : امروز، ساعت 12:28:59
موضوع : اخبار بازی های کامپیوتری
متن : تاریخ عرضه Kinect Star Wars مشخص شدشما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .لطفا ابتدا در انجمن ثبت نام و يا به انجمن وا...
در بازيهاي کامپيوتري
توسط meysam        تاریخ : امروز، ساعت 11:26:34
موضوع : نرم افزار مالتی مدیا
متن : دانلود Tipard Video Converter v6.1.26 - نرم افزار تبدیل فرمت های ویدیوییشما اجازه ديدن اين عکس ...
در معرفی و دانلود نرم افزار
توسط meysam        تاریخ : امروز، ساعت 08:21:08
موضوع : متن اهنگ مورد علاقه ات رو بنويس
متن : رفتم از خطهء شيراز و بجان در خطرم وه كزين رفتن ناچار ، چه خونين جگرم؟ مي...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط arashro        تاریخ : امروز، ساعت 01:01:42
موضوع : نرم افزار اینترنت
متن : <strong>ugg sale</strong> <strong>ugg outlet</strong> <strong>ugg boots online</strong> <strong><a href=&qu
در معرفی و دانلود نرم افزار
توسط vannessamccluca        تاریخ : امروز، ساعت 00:17:25
موضوع : شعرهای بلند و کوتاه (4)
متن : وقتی دل سودایی میرفت به بوستانهابی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانهاگه نعر...
در ادبـــی - مــذهــبــی
توسط arashro        تاریخ : ديروز، ساعت 20:15:06
موضوع : خنده دار و بامزه
متن :  تا حالا دقت کردین پدر مادر تا میخوان شما را صدا بزنن، اول اسم داداش یا ...
در گـــالـــري عــكـــس
توسط مانیلا        تاریخ : ديروز، ساعت 11:19:36
موضوع : اخبار اقتصادی
متن : قیمت جهانی نفت از مرز ۱۱۶ دلار در هر بشکه گذشت به دنبال سرمای شدید در ار...
در اخـــبــار عــمــومــي
توسط meysam        تاریخ : ديروز، ساعت 09:58:08
موضوع : اخبار گوناگون سخت افزار
متن : لو رفتن کارت گرافیک های انویدیا در سال ۲۰۱۲: با سری کپلر آشنا شویدشما اجازه ...
در اخبار سخت افزار
توسط meysam        تاریخ : ديروز، ساعت 08:57:01
موضوع : فقط بگو
متن : میگفت انقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر میمیرم...!فقط برای یک امتحان سا...
در گــــفــــتــــگــــو آزاد
توسط eln@z        تاریخ : 17 بهمن 1390,ساعت 17:06:37
موضوع : ***** اخبار گوشی های نوکیا *****
متن : پیش خرید Lumia 900 در فروشگاه مایکروسافت آغاز شدشما اجازه ديدن اين عکس را نداريد .لطفا ابتدا در ...
در نــــــوکــــــیـــــا
توسط meysam        تاریخ : 17 بهمن 1390,ساعت 11:59:10
موضوع : اخبار گوناگون اينترنت
متن : بیانیه رسمی سامسونگ الکترونیکس در ارتباط با کلیپ ضد ایرانی اسرائیلشما اج...
در اخبار شبـكه و ايـنـتـرنـت
توسط meysam        تاریخ : 17 بهمن 1390,ساعت 11:58:17
موضوع : نرم افزار امنیتی
متن : دانلود AVG Internet Security 2012 Multilingual (x86/x64) - تامین امنیت در فضای مجازیشما اجازه ديدن اي...
در معرفی و دانلود نرم افزار
توسط meysam        تاریخ : 17 بهمن 1390,ساعت 11:56:16
موضوع : نرم افزار کاربردی (1)
متن : دانلود Flip PDF Professional 1.5.2.0 نرم افزار تبدیل فایل های PDF به کتاب های الکترون...
در معرفی و دانلود نرم افزار
توسط meysam        تاریخ : 17 بهمن 1390,ساعت 11:56:02
موضوع : اخبار سیاسی
متن : اوباما: تنها یک راه حل در مورد ایران مانده است باراک اوباما رئیس جمهور ...
در اخـــبــار عــمــومــي
توسط meysam        تاریخ : 17 بهمن 1390,ساعت 11:51:55

صفحه: [1] 2   بالا
موضوع: @@@ حکایات بهلول و ...@@@  (دفعات بازدید: 702 بار) ابزارهاي تاپيك جستجو
0 كاربران و 1 مهمان درحال دیدن موضوع.
11 شهريور 1389,ساعت 19:01:54
در:
شالیزه
مدیر ارشد
تشكر
-اهدا شده: 1380
-دريافت شده: 2448


*
محبوبيت : 1126
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 2358
د♥لم پُــــــــــر است، پُــــــــــرِ پُــــــــر
@@@ حکایات بهلول و ...@@@
داستان لباسشوئي بهلول

ازبهلول پرسيدند لباسهايت چرك شده چرا نمي شوئي؟
بهلول جواب داد : بازچرك خواهد شد !
گفتند : مرتبه دوم بشوي .
بهلول گفت : باز هم چرك خواهد شد !
گفتند دوباره بشوي !
بهلول گفت :معلوم مي شود كه من براي لباس شستن دنيا آمدم .




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

موسوی

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند


« آخرين ويرايش :توسط شالیزه »

اشتباهی که یک عمر پشیمانم از آن

اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم!

***************


چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا، چه موج خون فشان دارد!

خارج شده است
11 شهريور 1389,ساعت 19:02:25
پاسخ #1 در:
شالیزه
مدیر ارشد
تشكر
-اهدا شده: 1380
-دريافت شده: 2448


*
محبوبيت : 1126
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 2358
د♥لم پُــــــــــر است، پُــــــــــرِ پُــــــــر
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
بهلول در سر سفره

روزي بهلول با خليفه سر يك سفره با همديگر غذا مي خوردند .
ناگهان خليفه در لقمه بهلول موئيديد و گفت : آن مو را ازلقمه خود برگير.
در جواب گفت : سر سفره كسي كه بدست مهمان نگاه مي كند نشستن ندارد و ازمجلس خارج شد .




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

موسوی, شهره

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند


« آخرين ويرايش :توسط شالیزه »

اشتباهی که یک عمر پشیمانم از آن

اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم!

***************


چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا، چه موج خون فشان دارد!

خارج شده است
11 شهريور 1389,ساعت 19:03:25
پاسخ #2 در:
شالیزه
مدیر ارشد
تشكر
-اهدا شده: 1380
-دريافت شده: 2448


*
محبوبيت : 1126
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 2358
د♥لم پُــــــــــر است، پُــــــــــرِ پُــــــــر
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
شوخي با بهلول

قاضي شهر خواست با بهلول شوخي كند از او پرسيد مي خواهم مسئله اي از تو بپرسم آيا حاضري جواب بدهي ؟
بهلول گفت : آنچه را مي دانم جواب مي دهم و هر چه را ندانم از شما خواهم پرسيد .
قاضي پرسيد : اگر سگي از بامي به بام ديگر جست و بادي از او رها شد آن باد متعلق به كدام يك از صاحبان بامهاست .
بهلول گفت : به هر بامي كه نزديكتر است متعلق به اوست .
قاضي گفت : اگر فاصله هر دو بام برابر باشد چطور ؟
بهلول گفت : نصف باد به صاحب اولي بام و نصف ديگر به دومي تعلق مي گيرد .
قاقي گفت : چنانچه صاحبان خانه غايب باشند تكليف چيست ؟
بهلول گفت : در اين صورت جزو بيت المال است و به قاضي تعلق مي گيرد





مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

موسوی, شهره

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند


« آخرين ويرايش :توسط شالیزه »

اشتباهی که یک عمر پشیمانم از آن

اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم!

***************


چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا، چه موج خون فشان دارد!

خارج شده است
11 شهريور 1389,ساعت 19:10:34
پاسخ #3 در:
شالیزه
مدیر ارشد
تشكر
-اهدا شده: 1380
-دريافت شده: 2448


*
محبوبيت : 1126
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 2358
د♥لم پُــــــــــر است، پُــــــــــرِ پُــــــــر
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
حمام رفتن بهلول

روزي بهلول به حمام رفت ولي خدمه حمام به او بي اعتنائي كرده و آن طور كه دلخواه بهلول بود

او را كيسه نكشيد .
با اين حال وقت خروج از حمام بهلول ده ديناركه همراه داشت همگي را به استاد حمامي داد و

گارگران حمام چون اين بذل و بخشش را ديدند همگي پشيمان شدند كه چرا نسبت به او بي اعتنائي كردند .

بهلول هفته ديگر به حمام رفت اين مرتبه تمام كارگران با كمال احترام او را شستشو كرده و

مواظبت بسيار نمودند ولي با اين همه سعي و كوشش كارگران بهلول فقط يك دينار به آنها داد

كارگران پرسيدند : بخشش بي جهت هفته قبل و رفتار امروزت با ما چيست ؟

بهلول گفت : مزد امروز حمام را هفته قبل كه حمام آمدم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز مي

پردازم . تا شما ادب و رعايت مشتري هاي خود را بنمائيد .




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

shadi.shadi, موسوی

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند


« آخرين ويرايش :توسط شالیزه »

اشتباهی که یک عمر پشیمانم از آن

اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم!

***************


چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا، چه موج خون فشان دارد!

خارج شده است
11 شهريور 1389,ساعت 19:16:24
پاسخ #4 در:
شالیزه
مدیر ارشد
تشكر
-اهدا شده: 1380
-دريافت شده: 2448


*
محبوبيت : 1126
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 2358
د♥لم پُــــــــــر است، پُــــــــــرِ پُــــــــر
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد

آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او....
شيخ احوال بهلول را پرسيد.
گفتند او مردي ديوانه است.
گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند.
شيخ پيش او رفت و سلام كرد.
بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي هستي؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي.
فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري..
بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟
عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته
 مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم
و در اول و آخر دست مي‌شويم..
بهلول برخاست و دامن بر شيخ فشاند و فرمود تو مي‌خواهي كه مرشد خلق باشي در صورتي كه هنوز طعام خوردن خود را نمي‌داني و به راه خود رفت.




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

extremeenzo, آنارايا, موسوی

براي اين پست, 3 كاربر تشكر كرده اند


« آخرين ويرايش :توسط شالیزه »

اشتباهی که یک عمر پشیمانم از آن

اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم!

***************


چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا، چه موج خون فشان دارد!

خارج شده است
11 شهريور 1389,ساعت 20:59:18
پاسخ #5 در:
سارینا
مدیر یار
تشكر
-اهدا شده: 877
-دريافت شده: 914


*
محبوبيت : 285
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1211
♥من و یه دنیــــ♥ـــا حرف نگفته♥
WWW
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
بهلول و شیاد



آورده اند كه بهلول سكه طلايي در دست داشت و با آن بازي مي نمود. شيادي چون شنيده بود كه بهلول ديوانه است جلو آمد و گفت: اگر اين سكه را به من بدهي در عوض ده سكه كه به همين رنگ است به تو مي دهم!بهلول چون سكه هاي او را ديد دانست كه سكه هاي او از مس است و ارزشي ندارد به آن مرد گفت به يك شرط قبول مي نمايم! اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر كني . شياد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود. بهلول به او گفت: خوب الاغ جون چون تو با اين خريت فهميدي سكه در دست من است از طلاست. من نمي فهمم كه سكه هاي تو از مس است. آن مرد شياد چون كلام بهلول را شنيد از نزد او فرار نمود.




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

شهره, شالیزه, موسوی

براي اين پست, 3 كاربر تشكر كرده اند



چه حکایت جالبیست :کلمه ی زندگی با زن آغاز میشود و مردن با مرد

خارج شده است
11 شهريور 1389,ساعت 20:59:53
پاسخ #6 در:
سارینا
مدیر یار
تشكر
-اهدا شده: 877
-دريافت شده: 914


*
محبوبيت : 285
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1211
♥من و یه دنیــــ♥ـــا حرف نگفته♥
WWW
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
- بهلول و سوداگر:



روزي سوداگري بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زياد ببرم؟ بهلول جواب داد آهن و

پنبه. آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خريد و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهي فروخت و سود

فراوان برد. باز روزي به بهلول بر خورد . اين دفعه گفت بهلول ديوانه من چه بخرم تا منافع ببرم؟

بهلول اين دفعه گفت پياز بخر و هندوانه. سوداگر اين دفعه رفت و سرمايه خود را تمام پياز خريد

و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمي تمام پياز و هندوانه هاي او پوسيد و از بين رفت و ضرر

فراوان نمود. فوري به سراغ بهلول رفت و به او گفت در اول كه از تو مشورت نموده، گفتي آهن

بخر و پنبه ، نفعي برده . ولي دفعه دوم اين چه پيشنهادي بود كردي؟ تمام سرمايه من از بين

رفت. بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول كه مرا صدا زدي گفتي آقاي شيخ بهلول و چون مرا

شخص عاقلي خطاب نمودي من هم از روي عقل به تو دستور دادم . ولي دفعه دوم مرا بهلول

ديوانه صدا زدي ، من هم از روي ديوانگي به تو دستور دادم . مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب

را درك نمود.




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

موسوی

براي اين پست, 1 كاربر تشكر كرده اند



چه حکایت جالبیست :کلمه ی زندگی با زن آغاز میشود و مردن با مرد

خارج شده است
11 شهريور 1389,ساعت 21:00:38
پاسخ #7 در:
سارینا
مدیر یار
تشكر
-اهدا شده: 877
-دريافت شده: 914


*
محبوبيت : 285
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1211
♥من و یه دنیــــ♥ـــا حرف نگفته♥
WWW
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
بهلول و وزير :


روزي وزير خليفه به تمسخر بهلول را گفت : خليفه تو را حاكم به سك و خروس و خوك نموده است .

بهلول جواب داد پس از اين ساعت قدم از فرمان من بيرون منه، كه رعيت مني. همراهان وزير همه به خنده

افتادند و وزير از جواب بهلول منفعل و خجل گرديد.





مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

موسوی, شهره

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



چه حکایت جالبیست :کلمه ی زندگی با زن آغاز میشود و مردن با مرد

خارج شده است
11 شهريور 1389,ساعت 21:01:57
پاسخ #8 در:
سارینا
مدیر یار
تشكر
-اهدا شده: 877
-دريافت شده: 914


*
محبوبيت : 285
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 1211
♥من و یه دنیــــ♥ـــا حرف نگفته♥
WWW
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
بهلول و عطيه خليفه:


روزي هارون الرشيد مبلغي به بهلول داد كه آن را در ميان فقرا و نيازمندان تقسيم نمايد بهلول وجه

را گرفت و بعد از لحظه اي به خود خليفه رد كرد. هارون از علت آن سوال نمود. بهلول جواب داد كه

من هر چه فكر كردم از خود خليفه محتاج تر و فقير تر كسي نيست. اين بود كه من وجه را به خود

خليفه رد كردم . چون مي بينم مامورين و گماشتگان تو در دكان ها ايستاده و به ضرب تازيانه ماليات

و باج و خراج از مردم مي گيرند و در خزانه تو مي ريزند و از اين جهت ديدم كه احتياج تو از همه

بيشتر است لذا وجه را به شما بر گرداندم.




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

shadi.shadi, موسوی

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



چه حکایت جالبیست :کلمه ی زندگی با زن آغاز میشود و مردن با مرد

خارج شده است
12 شهريور 1389,ساعت 01:22:14
پاسخ #9 در:
saeed0312
تشكر
-اهدا شده: 59
-دريافت شده: 172


کم کم داره راه میوفته
*
محبوبيت : 51
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 169
سعید_پسر مدرن
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
دريافت مزد از ديد بهلول!!
 
یک روز عربی ازبازار عبور میکرد  که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن  مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت  از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول  به آشپز گفت آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟

آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت؟ ای آشپز صداي پول را تحویل بگیر.

آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است:«کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول  دریافت کند»
 




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

موسوی, شهره

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند


« آخرين ويرايش :توسط saeed0312, علت ويرايش : 1111 »

هر وقت بارون اومد دستتو مشت کن بگیر زیر بارون
  هر چند تا قطره جمع کردی همون قدر منو دوست داری
  هر چند تا که نتونستی جمع کنی همون قدر دوست دارم !!!!!

خارج شده است
12 شهريور 1389,ساعت 01:27:35
پاسخ #10 در:
saeed0312
تشكر
-اهدا شده: 59
-دريافت شده: 172


کم کم داره راه میوفته
*
محبوبيت : 51
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 169
سعید_پسر مدرن
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@

زندگی

شخصي از بهلول پرسيد:
مي تواني بگويي زندگي آدميان مانند چيست ؟
بهلول جواب داد: زندگي مردم مانند نردبان دو طرفه است كه از يك طرفش سن آنها بالا مي رود و از طرف ديگر زندگي آنها پائين مي آيد .

               باشد که زندگی و آداب بزرگان راه زندگی ما بنده گان حقیر گردد.

درضمن دوستان عزیز برای خوندن داستانهای زیباوپند اموز وهمچنین داستانهای بهلول میتونید کتاب بحارالانوار رو بخونید.




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

موسوی, شالیزه

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



هر وقت بارون اومد دستتو مشت کن بگیر زیر بارون
  هر چند تا قطره جمع کردی همون قدر منو دوست داری
  هر چند تا که نتونستی جمع کنی همون قدر دوست دارم !!!!!

خارج شده است
13 شهريور 1389,ساعت 10:12:49
پاسخ #11 در:
شالیزه
مدیر ارشد
تشكر
-اهدا شده: 1380
-دريافت شده: 2448


*
محبوبيت : 1126
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 2358
د♥لم پُــــــــــر است، پُــــــــــرِ پُــــــــر
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
فرمانروای حیوانات

روزی هارون الرشید به بهلول گفت:تو را امیر و حاکم بر سگ و خرس و خوک نموده ام.
بهلول جواب داد:پس از این ساعت قدم از فرمان من منه که رعیت منی!!!




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

saeed0312, موسوی

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



اشتباهی که یک عمر پشیمانم از آن

اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم!

***************


چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا، چه موج خون فشان دارد!

خارج شده است
13 شهريور 1389,ساعت 10:15:10
پاسخ #12 در:
شالیزه
مدیر ارشد
تشكر
-اهدا شده: 1380
-دريافت شده: 2448


*
محبوبيت : 1126
آفلاین آفلاین
جنسيت : دختر
تعداد ارسال: 2358
د♥لم پُــــــــــر است، پُــــــــــرِ پُــــــــر
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
بهلول و داروغه

داروغه بغداد در بين جمعي ادعا مي كرد تا به حال كسي نتوانسته است مرا گول بزند .
بهلول در ميان آن جمع بود ، به داروغه گفت :
گول زدن تو كار آساني است ، ولي به زحمتش نمي ارزد .
داروغه گفت :
چون از عهده بر نمي آئي ، اين حرف را ميزني .
بهلول گفت :
افسوس كه الساعه كار خيلي واجبي دارم ، والا همين الساعه تو را گول مي زدم .
داروغه گفت :
حاضري بروي و فوري كارت را انجام دهي و برگردي ؟
بهلول گفت :
بلي .
همين جا منتظر من باش ، فوري مي آيم .
بهلول رفت و ديگر بازنگشت .
داروغه پس از دو ساعت معطلي ، شروع كرد به فرياد كردن و گفت :
اولين دفعه است كه اين ديوانه مرا اين قسم گول زد و و چندين ساعت بيجهت من را معطل كرد و از كار انداخت .




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

شهره, موسوی

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



اشتباهی که یک عمر پشیمانم از آن

اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم!

***************


چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود/ ندانستم که این دریا، چه موج خون فشان دارد!

خارج شده است
13 شهريور 1389,ساعت 20:38:40
پاسخ #13 در:
saeed0312
تشكر
-اهدا شده: 59
-دريافت شده: 172


کم کم داره راه میوفته
*
محبوبيت : 51
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 169
سعید_پسر مدرن
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
هارون و صیاد


آورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازي شطرنج

بودند . بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشاي آنها مشغول شد . در آن حال صیادي زمین ادب

را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود .

هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند . زبیده به عمل هارون

اعتراض نمود و گفت : این مبلغ براي صیادي زیاد است به جهت اینکه تو باید هر روز به افراد لشگري و

کشوري انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ کمتر بدهی خواهند گفت که ما به قدر صیادي هم

نبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به اندك مدتی تهی خواهد شد .

هارون سخن زبیده را پسندیده و گفت الحال چه کنم ؟ گفت صیاد را صدا کن و از او سوال نما این

ماهی نر است یا ماده ؟ اگر گفت نر است بگو پسند مانیست و اگر گفت ماده است باز هم بگو پس ند ما

نیست و او مجبور می شود ماهی را پس ببرد و انعام را بگذارد .

بهلول به هارون گفت : فریب زن نخور مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود . صیاد را صدا زد و به او

گفت : ماهی نر است یا ماده ؟

صیاد باز زمین ادب بوسید و عرض نمود این ماهی نه نر است نه ماده بلکه خنثی است .

هارون از این جواب صیاد خوشش آمد و امر نمود تا چهار هزار درهم دیگر هم انعام به او بدهند . صیاد

پولها را گرفته ، در بندي ریخت و موقعی که از پله هاي قصر پایین می رفت یک درهم از پولها به زمین

افتاد . صیاد خم شد و پول را برداشت . زبیده به هارون گفت :

این مرد چه اندازه پست همت است که از یک درهم هم نمی گذرد . هارون هم از پست فطرتی صیاد

بدش آمد و او را صدازد و باز بهلول گفت مزاحم او نشوید . هارون قبول ننمود و صیاد را صدا زد و

گفت : چقدر پست فطرتی که حاضر نیستی حتی یک درهم از این پولها قسمت غلامان من شود .

صیاد باز زمین ادب بوسه زد و عرض کرد : من پست فطرت نیستم . بلکه نمک شناسم و از این جهت

پول را برداشتم که دیدم یک طرف این پول آیات قرآن و سمت دیگر آن اسم خلیفه است و چنانچه

روي زمین بماند شاید پا به آن نهند و از ادب دور است .

خلیفه باز از سخن صیاد خوشش آمد و امر نمود چهار هزار درهم دیگر هم به صیاد انعام دادند و هارون

گفت : من از تو دیوانه ترم به جهت اینکه سه دفعه مرا مانع شدي من حرف تو را قبول ننمودم و حرف

آن زن را به کار بستم و این همه متضرر شدم .




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

شالیزه, موسوی

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



هر وقت بارون اومد دستتو مشت کن بگیر زیر بارون
  هر چند تا قطره جمع کردی همون قدر منو دوست داری
  هر چند تا که نتونستی جمع کنی همون قدر دوست دارم !!!!!

خارج شده است
13 شهريور 1389,ساعت 20:41:24
پاسخ #14 در:
saeed0312
تشكر
-اهدا شده: 59
-دريافت شده: 172


کم کم داره راه میوفته
*
محبوبيت : 51
آفلاین آفلاین
جنسيت : پسر
تعداد ارسال: 169
سعید_پسر مدرن
پاسخ : @@@ حکایات بهلول و ...@@@
بهشت فروختن بهلول

روزي بهلول نزدیک رودخانه لب جوبی نشسته بود و چون بیکار بود مانند بچه ها با گِل چند باغچه

کوچک ساخته بود . در این هنگام زبیده زن هارون الرشید از آن محل عبور می نمود . چون به نزدیک

بهلول رسید سوال نمود چه می کنی ؟

بهلول جواب د اد بهشت می سازم . زن هارون گفت : از این بهشت ها که ساخته اي می فروشی ؟ بهلول

گفت : می فروشم . زبیده گفت : چند دینار ؟ بهلول جواب داد صد دینار .

زن هارون می خواست از این راه کمکی به بهلول نموده باشد فوري به خادم گفت : صد دینار به بهلول

بده خادم پول را به به لول رد نمود . بهلول گفت قباله نمی خواهد ؟ زبیده گفت : بنویس و بیاور . این را

بگفت و به راه خود رفت . از آن طرف زبیده همان شب خواب دید که باغ بسیار عالی که مانند آن در

بیداري ندیده بود و تمام عمارات و قصور آن با جواهرات هفت رنگ و با طرزي بسیار اعلا زینت یافته و

جوي هاي آب روان با گل و ریحان و درخت هاي بسیار قشنگ و با خدمه و کنیز هاي ماه روو همه

آماده به خدمت به او عرض نمودند و قباله تنظیم شده به آب طلا به او دادند و گفتند این همان بهشت

است که از بهلول خریدي . زبیده چون از خواب بیدار شد خوشحال شد و خواب خود ر ا به هارون

گفت .

فرداي آن روز هارون عقب بهلول فرستاد . چون بهلول آمد به او گفت از تو می خواهم این صد دینار را

از من بگیري و یکی از همان بهشت ها که به زبیده فروختی به من هم بفروشی ؟ بهلول قهقهه اي سر داد

و گفت : زبیده نادیده خرید و تو شنیده می خواهی بخري ولی افسوس که به تو نخواهم فروخت .




مشاهده كاربراني كه از پست شما تشكر كرده اند:

شالیزه, موسوی

براي اين پست, 2 كاربر تشكر كرده اند



هر وقت بارون اومد دستتو مشت کن بگیر زیر بارون
  هر چند تا قطره جمع کردی همون قدر منو دوست داری
  هر چند تا که نتونستی جمع کنی همون قدر دوست دارم !!!!!

خارج شده است
صفحه: [1] 2   بالا
GoogleTagged: google

 
پرش به :  

Powered by MySQL Powered by PHP Powered by SMF 1.1.16 | SMF © 2006-2011, Simple Machines
هاست تالار گفتمان ساده دل توسط ایران مدرن پشتیبانی می شود. | Sitemap
Valid XHTML 1.0! Valid CSS!


Google اين صفحه را ديده است 12 بهمن 1390,ساعت 19:55:37



آخرین ارسالها
آخرین ارسالها